تبليغاتX
ஜღعموی فاطمهஜღ

ஜღعموی فاطمهஜღ

 

بسم الله الرحمن الرحیم...

سلام به پاکی چشمان کودکی نوپا...

در گرمای طاقت فرسای این چند روز تهران منتظر اتوبوس ایستاده ام و آسمان وزمین را نگاه میکنم چشمانم انگار فرشته ی نجات به نام اتوبوس را میبیند چشمانم برق میزند ومن خوشحال سوار بر اتوبوس میشوم باور نمیشود یک جای خالی!روی صندلی با ذوقی دو چندان مینشینم...

به ایستگاه بعد که میرسیم پیرمردی با عینک وعصا دقیقا مقابل من مینشیند بی اختیار فقط به او نگاه میکنم یاد پدر بزرگم که در ولایتمان است میافتم انقدر دلم برایش تنگ میشود....

در همین حین پشت سرم یکی دارد از پسری بنام داریوش صحبت میکند ودر ذهن من این جمله مرور میشود"پدر بزرگ+داریوش"

فقط به پدر بزرگ یعنی به "پیر مرد" نگاه میکنم...

به آینده می اندیشم وبه پدر بزرگ....

نتیجه ی افکارم مهم نیست ولی پدر بزرگ برایم مهم است...خ ی ل ی مهم...

پ.ن:خواهرم در آپت خواندم میگویی روزها میگذرند ولی من نمیگذرم ....بگذر عزیز دل...که روزهای بعدی را هم از دست میدهی....نگذار تجربه ی دیگران را دوباره تجربه کنی....این وصیت است نه نصیحت...

پ.ن:اللهی هر چه زودتر مامانتون خوب بشه....

در پناه مهربان ترین باشید....

امام زمان جونم روز مادرتون مبارک

مادرم روزت مبارک....بهترین  من روزت مبارک

روز مامان فاطمه مبارک...

عمویی مخصوص از طرف بچه ها بهشون تبریک بگید ....

پ.ن:گوشیتو بذار روی سایلنت بری برای درس خوندن وبگی من که شانس ندارم شاید عمو بیاد تلویزیون ...بعد بگی نه بابا این خوش خیالیه!بعد ساعت یک یه سری به گوشیت بزنی ودر کمال تعجب ببینی!!!!!!.....الله اکبر

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 18:40  توسط ღف.شღ  |